خرید بک لینک

دیروز بهشته اومده و می گه عیدتون مبارک خانوم! یعنی این همه وقت بود که ندیده بودمش ها! بعد خبر خوش داد: خانوم مرداد نزدیکه ها ^^ بهش گفتم که نزدیک شدن تولدم نگرانم می کنه. رسما ربع قرن زندگی کردم و ربع قرن زمین رو مصرف کردم و ربع قرن هوا رو مصرف کردم و ربع قرن خدا رو مصرف کردم و ... دارم پا می ذارم به میانسالی! گفت بیست و پنج سالگی خوبه که! گفتم ولی به بیست و شش سالگی فکر کردی؟ گفت حق با شماست! و رفت.

خورشید درگیره. درگیر اینکه درس خوندم که کار کنم. باباش نمی ذاره!

عارفه درگیره. درگیر اینکه خودم می خوام انتخاب کنم چی بپوشم. باباش نمی ذاره!

شیما درگیره. درگیر اینکه می خوام خودم همسرمو انتخاب کنم. باباش نمی ذاره!

ما بزرگ شدیم! ولی نه خانواده هامون قبول می کنن نه جامعه و نه چیزی درون خودمون! ما بزرگ شدیم. این روزا خیلی بیشتر از قبل از رفتارای بچگونه م متنفر می شم. پشیمون می شم. بدم میاد...

دارم پا می ذارم به میانسالی و هنوز هیچ زندگی نکردم! هیچ هیچ ...

+حسم به کارم مثل حس عسله به قبولیش. انگار چیزیه که مال خودم نیست. ناراحتم که نمی تونم با خورشید تقسیمش کنم. شرمنده م که دارمش! کاش می تونستم بدمش به خورشید و خودم برای به دست اوردن یدونه دیگه ازش دوباره تلاش کنم... عذاب وجدان دارم. کار خوبی نمی کنم که با شادک پشت سر عسل و دخترک حرف می زنیم. نهایتش اینه که خیلی مهربونه عسل، حالا یک لوس ِ مهربون ولی مهربونه. حالا یک لوس ِ مهربون ِ تیری! ولی مهربونه! شادی اطرافیانش خیلی براش مهمه!

یه وقتا فک می کنم به پاس اینکه دخترک تو اون روزای حال ِ بدم تنهام نذاشت، به پاس تلاشش برای خوب کردن حالم، به دوستیمون شانس دوباره بدم... اما مطمئن نیستم کار درستیه یا نه!...

برچسب: نویسنده: آرتین فرهادی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی